X
تبلیغات
رمان اینترنتی

رمان اینترنتی

رویای عشق

فصل بیست یکم

 

غذا رو تو یه ظرف کشیدم با چند تا تیکه نون گذاشتم رو میز.اگه به من بود کله غذا رو میریختم بیرون.واقعا برای خودم متاسف بودم که نتونستم از پسه یه املته ساده بر بیام!نیما چند قاشق برای خودش ریخت توی ظرفش.بهش گفتم:

_ببین کم بخور که مسمویتت هم کم تر باشه تا کارت به جاهای باریک تر نکشه!

_نه اتفاقا بد هم نشده!البته نسبت به اون چیزی که خودت تعریف میکردی!!!

با خودم گفتم بابا این پسره دیوونست!خودمم چند تا لقمه ازش خوردم.زیاد بد نبود!ولی خب میشد خورد.همون جور که داشت نیما میخورد گفت:

_فردا صبح میخوای بریم بگردیم یا اینکه کلاسه اشپزی رو شروع کنیم؟!!!

_من میگم از همین فردا شروع کنیم چون فکر نکنم به این زودیا من بتونم یه غذا رو درستو حسابی یاد بگیرم!

_باشه.پس از فردا شروع میشه.

و همین طور هم شد!مثل این برنامه های اشپزی رو ی کابینت پر از مواد غذایی بود.منم که استاد این بودم که فقط ظرف کثیف کنم!اندازه یه سینک ظرف شویی ظرف کثیف بود.اصلا دلم نمیخواست که اشپزی کنم ولی خب چاره ای نبود .تا خوده شب داشتیم خیره سرمون  داشتین اشپزی میکردیم.ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود که دیگه تقریا تموم شد.من که فقط رفتم خوابیدم اصلا دیگه نایاینکخ روی پام وایستم رو نداشتم.نمیدونم ساعت چند بود که با صدای رز که هی میگفت"سارا پاشو دیر شد"بلند شدم نشستم رو تخت گفتم:

_چی دیر شد؟

_پاشو بابا میخوایم بریم شهره بازی دوست رابین پایین منتظرن!!

با عصبانیت گفتم: _حالا مجبور بودید اونا رو هم دعوت کنید؟

_چی میگی تو من که نمیفهمم فقط زود پاشو که الان صداشون در میاد!

اصلا حواسم نبود که دارم باهاش فارسی حرف میزدم.رفتم صورتمو شستم و لباسام رو پوشیدم.نیما که تو ماشین نشسته بود!رابین پشته فرمون بود و دوستش هم جلو نشسته بود .نیما هم عقب نشسته بود.به همشون سلام کردم.دوسته رابین برگشت یه نگاه کرد بهم و لبخند زد ولی هنوز معرفی نشده بودیم.حدود نیم ساعت بعد رسیدیم تو پارکینگ شهر بازی ن که مات بزرگیش شده بودم!وسایله خیلی مردنی توش بود و تقریبا خطرناک.وقتی پیاده شدیم تازه رابین یادش افتاد که ما بهم معرفی نشدیم.گفتش:

_سارا ایشون استفان یکی از دوستان بسیار خوبه من هستن!وایشون هم سارا یکی از فامیلای نیما!

استفان دستش رو جلو اورد و  با او لبخند مضحکش دست داد و منم در کمال ارامش ی قدم رفتم عقب تر .در گوشه نیما گفتم:این که اسمشم عینه خودش داغونه!!

نیما لبش رو گاز گرفت تا خندش رو کنترل کنه!اخه قیافش یه جوری بود.پوسته سفید و موهای بور و چشم های ابی.قدش هم تقریبا بلند بود.در کل عیت=نه همه ی این خارجی ها بود دیگه!توی محوطه ای که وسایل توش بود را هرو راهرو بود .یه تونل وحشت بود که ادم فقط با دیدنش زهره ی هفت جدش اب میشد!چه برسه به اینکه بخواد سوار هم بشه.حالت فنر بود و این واگن ها تو این فنر می چرخید و حرکت میکرد!از شانس بسیار عالیه من رابین گفت بچه بریم این ترنو سوار بشیم!به نیما گفتم ببین من نمیام شما ها برید خوش بگذره!!

_چیزی نیست کاملا امنه!

_من چی کار به امن بودن یا نبودنش دارم!همین جوری زهره م داره اب میشه!مگه از جونم سیر شدم اخرش دلو رودم میپیچه بهم!

خلاصه هی از نیما و استفان اصرار و از منه بیچاره انکار.بالاخره گفتم زشته خیلی دارن میگن!صفش هم طولانی نبود تا رابیت بلیط ها رو گرفت رفتیم سوار شدیم!چهارده تا فقط کمبر بند داشت.واقعا این دفعه قلبم تو دهنم بود!منو رز نشستیم پیش هم.مثه بید میلرزیدم!هر چی ایه و سوره بلد بودم رو شروع کردم به خوندن.ولی انقدر ترسیده بودم که همه قاطی میخوندم!همین که تازه شروع کرد به حرکت بنده جیغ افتتاحیه رو کشیدم!همون اولش داشت حالم بهم میخورد.بد جور سر گیجه گرفته بودم.سرعتش هم هی زیاد میشد.انقدر حالم بد شد که دیگه هیچی نمیفهمیدم.فقط صدای جیغ رز بود که هی میگفت سارا سارااااا!!!!!!!دیگه هیچی نفهمیدم.با سیلی محکمی که به گوشم خورد دلم میخواست چشمامو باز کنم ولی نمیشد انگار پلکامو بهم چشبونده بودن!تنم یخ بود.گفتم نکنه مرده باشم!از فکره خودم ترسیدم!ولی با ضربه ی دوم سعی کردم چشمامو باز کنم!چند تا کله روی صورتم خم  شده بود که اول ترسیدم.صورته نیما رو دیدم که رنگ به رو نداشت!گفت:

_سارا خوبی؟تو رو خدا جواب بده!

_اره خوبم بابا!تو که مهلت نمیدی ادم حرف بزنه.حالا هی سیلی بزن.

_دیگه ببخشید.

روی زمین خوابیده بودم.کم کم سر ها از جلوی صورتم رفتند کنار.دستم رو رو زمین گذاشتم تا بلند بشم ولی سرم بد جور گیج میرفت.نیما دستم رو گرفت تا کمکم کنه.نشستم روی یه صندلی اون جا بود.رز اومد جلو گفت:

_سارا جان خوبی؟

_اره عزیزم ناراحت نباش!

_رابین با استفان رفتند برات مثلا یه اب میوه بگیرن.نمیدونم رفتن بخرن یا از خوده کارخونه بگیرن!!

نای حرف زدن نداشتم.فقط تو دلم همش به نیما و استفان که همش گیر داده بودن سوار بشم فحششش میدادم!همون موقع رابین اینا رسیدنوچند تا ابمیوه گرفته بودن.یکیش رو استفان اورد بهم داد و گفتش:

_سارا واقعا ببخشید.من نمیخواستم این جوری بشه!

_بالاخره پیش میاد دیگه.

_میشه منو ببخشی؟؟؟؟؟!!!!!

چشم هام فکر کنم از 4تام بیشتر شده بود.بلند شد رفت.دوستای رابین هم عینه خودش عتیقه بودن!نیما رو صدا کردم و بهش گفتم:

_این پسره چرا اینجوریه؟؟!خیلی پروئه ها!!یا تو یه چیزی بهش میگی یا خودم بهش بگم؟

_زشته بابا.رابین ناراحت میشه!

_غلط کرده با این دوسته عتیقش!همچین میگه منو میبخشی انگار من....

_ول کن.مهم نیست.

"برو بابا"البته اینو تو دلم گفتم چون نیما رفته بود.لیوانم رو برداشتم تا بلکه یه کم اب میوه بخورم که اونم به زور قورت دادم!حالت تهوع شدید داشتم ولی حرفی نزدم.تو دلم گفتم"ای مرده شوره همتون رو برره که سر تا پا یه کرباسین!دیوونه ها"....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:52  توسط فرانک  | 

فصل بیستم

 

خدایی تا نیم ساعت گیج بودم!اصلا یادم نمیومد که اون ماشین لعنتی از کجا پیداش شده بود.وقتی یادم افتاد که نیما چی ج.ری داشت با هام حرف میزد یه جوری شدم.دلم میخواست یه چیزی بهش بگم ولی گفتم ولش کن ناراحت میشه.تو ماشین عین این بهت زده ها بیرون رو نگاه میکردم.نمیدونم چقدر وقت طول کشید تا به رستورانه رسیدیم.توش خیلی خوشگل بود.تقربیا بزرگ بود.میزهای گرد شیشه ای با صندلی های رنگی.یه گارسون با لباس شیک اومد و سقارش ها رو گرفت.اصلا دلم نمیهواست حرف بزنم و همسن طور هم شد!تا اخر غذا هیچی نگفتم.وقتی برگشتیم خونه دم در نیما گفت:

_من میرم پیش یکی از دوستام اگه کاری داشتی به گوشیم زنگ بزن یا به رز اینا بگو.

_باشه.ممنون

رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم.قبل از هر چیز یادم افتاد که به مامانم اینا زنگ بزنم.حواسم نبود یه نگاهی هم به ساعت بندازم.بعد از چند تا بوق صدای خواب الود بابام اومد که گفت:

_بفرمایید!

با هیجان گفتم:_سلام باباااا.

_سارا تویی؟

_اره.خواب بودید؟

_عیب نداره عزیزم .تو چطوری؟کی رسیدی؟

_منم خوبم مرسی.حدودا ساعت 6.مامان چطوره؟

_اونم خوبه اتفاقا همین الان اونم بیدار شد.بیا گوشی...

مامان:_سلام عزیزه دلم.خوبی؟

_سلام مامان.ممنون.

_کارات درست شده؟

_اره مامان.امروز با نیما رفته بودیم برای ثبت نام.

_خب به سلامتی.برو عزیزم که پوله تلفنت زیاد میشه!کاری نداری عزیزم؟

_نه مامان.از طرفه من با بابا هم خداحافظی کن.

_باشه حتما.مواظبه خودت باش.خداحافظ.

رفتم تو اتاق یه ذره بخوابم .واقعا خسته شده بودم.اعصابم هم که لهو لورده شده بود .خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود تا اون روز حال و حوصله ی درست حسابی نداشته باشم.حدود 1 ساعت بود که خواب بودم.وقتی پا شدم گفتم برم تو اشپزخونه یه غذایی چیزی درست کنم.همه چیز بود ولی من بلد نبودم چیزی درست کنم!البته چرا انواع و اقسام اخم مرغ ها رو بلد بودم!نیمرو.تمام رو.اب پز.املت.!تنها چیزی که یکم معقول تر بود تا زیاد ابروم نره همون املت بود.چقدر مامانم میگفت بیا حداقل یه برنج درست کردن رو یاد بگیر که اگه یه جا رفتی که خودت باید غذا درست کنی از گشنگی نمیری!ولی کو گوش شنوا.حالا جای جالبش اینه که املته رو هم درستو حشابی بلد نبودم.بالاخره با هر جون کندنی که بود املته رو درست کردم.حدودا ساعت30 /7 بعد از ظهر بود که نیما دره خونه رو باز کرد.من هنوز تو اشپز خونه بودم و مشغول ظرفهایی بودم که به خاطره یه املت کثیف کرده بودم!برگشتم و به نیما که به اپن تکه داده بود سلام کردم:

_سلام

_سلام.چی کار میکردی؟!

_هیچی مثلا خیره سرم اومدم یه غذا درست کنم.

_دستت درد نکنه رازی به زحمت شما نبودم!

_نترس مرغ و مسما که درست نکردم!یه املت درس کردم که فکر کنم اونم خیلی داغونه!

یهو صدای خنده ی نیما رفت بالا.

_نه بابا این حرفا چیه.دستت هم درد نکنه.چرا میگی غذات خوب نشده؟

_اگه بشه اسمشو گذاشت غذا !چون اصلا بلد نیستم.

_خدایی تو بلد نیستی غذا درست کنی؟؟؟؟!

_خب بلد نیستم دیگه.

_عیب نداره من بهت یاد میدم.

_نمیخواد زحمت بکشی اون چیزایی که تو بلدی درست کنی رو هم من بلدم.

_مثلا؟

_همه جور تخم مرغ!

بازم صدای خندش رفت بالا:

_نه.بی شوخی چون من یه مدت اینجا تنها بودم بالاخره باید یه چیزی درست میکردم بخورم که از گشنگی نمیرم.ولی اینو هم بگم که جونم به لبم رسید تا تونستم یه غذای درستو حسابی درست کنم!

_بازم خوبه تو یه چیزی بلدی .ولی واقعا مایه ی ابرو ریزیه که یه پسر غذا درست کردن بلد باشه اونوقت یه دختر یه املته ساده رو هم نصفه بلد باشه.

_اینکه اصلا مهم نیست بالاخره هر کسی به موقعش همه چیز رو یاد می گیره.حالا من برم لباسامو عوض کنم بیام این دست پخت شما رو امتحان کنم ببینیم چی شده!

_باشه فقط قبل از رفتنت زنگ بزن به اورژانس بیاد دمه خونه حاضر باشه که بعد از غذا به مشکل بر نخوریم!

همون جور که داشت میرفت صدای خندش هم میومد.ولی واقعا خنده داره که یه پسر!به یه دختر!اشپزی یاد بده.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:15  توسط فرانک  | 

فصل نوزدهم

 

حدودا نیم ساعت طول کشید تا تمام برگه ها رو پر کنم.همش در مورده مشخص خودم بود.که از کجا اومدم مدرکی که گرفتم چی بوده و ....بلند شدم رفتم طرف میز اقای گیلبر و برگه ها رو گذاشتم رو میز.اونا همچنان گرمه صحبت بودن!دیگه تقریبا کارمون اونجا تموم شده بود.با اقای گیلبر خدا حافظی کردیم و اومدیم بیرون.یهو یادم اومد که من از دیروز تا حالا به مامانم اینا زنگ نزدم!!جیغ خفیفی کشیدم که نیما جا خورد:

_چی شده؟!

_دیدی یادم رفت به مامانم اینا زنگ بزنم؟!!

زد زیره خنده و گفت:

_نترس بابا من باهاشون حرف زدم ولی موقعی که تو خواب بودی.

_نمیتونستی زود تر بگی؟!

_خیلی خب بابا.حالا که چیزی نشده چرا میزنی؟!حالا اینا رو ول کن بیا بریم کتابخونه ی اینجا ببین چه کتابخونه ای!

_نکنه بازم اونجا با یکی اشنا در بیای.

_حالا بیا بریم شایدم دیدی که یه اشنا اونجا در اومد!

یه کم پیاده روی داشت تا برسیم به کتابخونه.یه ساختمان بزرگ با شیشه های براق.ظاهرش که بد نبود.چند تا پله میخورد و به طرف پایین میرفت.مسئول کتابا اونجا وایستاده بود که یه دختر خانم حدودا 25 ساله بود.اول جا خوردم از لباسی که پوشیده بود ولی بعدش عادی شد.رفتیم جلو نیما با دختره دست داد که نزدیک بود از زیر شالم دو تا شاخ خوشگل سبز بشه!بچه پررو خوبه چند سال بیشتر تو المان نبوده ها همچین جو گیر شده که نگو و نپرس!حالا دختره شروع کرد به احوال پرسی.میخواستم بگم به تو چه که من خوبم یا بد؟بهم گفت که اگر مایل باشم یه سری از قفسه های کتاب های انگلیسی رو بهم نشون بده.سه تایی باهم شروع کردیم به راه رفتن توی این راهرو ها.واسه هر کدوم از کتابا یه ربع توضیح میداد.من که دیگه نزدیک بود خوابم ببره.به نیما اشاره کردم که به دختره بگه که دیگه بسه هر چقدر  از توضیحاتشون مستفیس شدیم!خلاصه هر جور که بود از اونجا اومدیم بیرون.نیما گفت:

_میدونی الان ساعت چنده؟

_نه.

_30/12 ظهر!!

_چی؟!!ظهر؟

_اره اگه شک داری میخوای خودت ببین.

_چقدر زود گذشت!

_حالا اینو ول کن .اول بیا به مامانت اینا یه زنگ بزن بعدش هم بریم ناهار.

_باشه.از کجا باید زنگ بزنم؟

تا اومد جواب منو بده یکی داشت داد میزد نیما سارا!صدا از پشت سرم بود برگشتم دیدم رز داره مثل این خل و چلا میدوه!همین جور که داشت نفس نفس میزد سلام کرد:

_س...سلا..م!

من:_سلام.مجبوری حالا بدویی؟!

_اخه یهو دیدمتون گفتم بیام پیشتون.

_خوب کاری کردی.

براش توضیح دادم که چه اتفاقاتی افتاد.از اینکه کارام خیلی سریع پیش رفته بود خوشحال شد.اون کلاس داشت به خاطره همین رفت.ما هم راه افتادیم که از دره دانشکده بریم بیرون.همین جور که داشتیم از خیابون رد میشیدم یه ماشین محکم جلو پامون زد رو ترمز.جیغی کشیدم که فکر کنم مامانم هم شنید.از ترس رفتم تو بغل نیما!!مثل بید می لرزیدم و گریه میکردم.دلم میخواست سره اون راننده ی روانی داد بزنم.ولی انگار زبون بند رفته بود!نیما هم که بد تر از من تریده بود ولی با اون حال میگفت" چیزی نشده عزیزه دلم.هیچی نیست."منو نشوند روی یه تیکه سنگ که گوشه خیابون بود.دستم رو تو دستاش گرفته و اروم اروم نوازش میکرد.حالا مگه گریه منم بند میومد.میخواستم بهش بگم که چیزیم نیست ولی زبونم تو دهنم نمی چرخید.راننده ی ماشین هم سرشو مثه گاو انداخت پایین رفت!احساس کردم سرم دیگه بیش از حد سبکه.دستم رو کشیدم رو سرم دیدم روسریم نیست.افتاده بود دور گردنم.روسریم رو کشیدم جلو.با صدایی که انگار داره از ته چاه میاد بیرون گفتم:

_نیما من خوبم....بریم..

_مطمئنی ؟

_اره.چیزی نشده که!

یه تاکسی گرفت و با هم به طرف همون رستورانی که گفته بود حرکت کردیم.....
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:9  توسط فرانک  | 

فصل هجدهم

بعد از اینکه شامم رو خوردم اصلا حوصله شنیدن چرندیات رابین رو نداشتم!حالا اینا به کنار من که همین صبح تازه رسیده بودم.فرداش هم کلی کار داشتم.هرجور که بود به نیما با ایما و اشاره فهموندم که اگه میخوای پاشو بریم.یا اینکه خودم میرم.حالا اونم خندش گرفته بود از حرکات من ولی سعی میکرد خودشو نگه داره!خستگش رو بهانه کرد و بلند شدیم که بریم بالا.وقتی از در خونه اومدم بیرون انگار که از زندان ازاد شده باشم!نیما هم اینو فهمید ولی هیچی نگفت.رفتم توی اتاقم و در  رو قفل کردم!حالا مگه خوابم میبرد.فکرم به این مشغول بود که فردا چی میشه.اخه قرار بود بریم برای کارای ثبت نام تو دانشگاه.البته کار های اولیش رو نیما قبلا انجام داده بود!واسه منی که تا حالا تو این جور جاها نبودم خیلی هیجان انگیز بود!انقدر به سقف اتاق نگاه کردم که دیگه چشام خسته شد و خود به خود بسته شد.ساعت رو گذاشته بودم رو ساعت7 صبح.این دفعه خدا رو شکر به موقع بیدار شدم که اونم ماله هیجانه زیاد بود!در رو باز کردم و رفتم بیرون.نیما که هنوز خواب بود.من که ندیدمش!رفتم تو اشپز خونه و زیر کتری رو روشن کردم.میز رو هم چیدم ولی هنوز نیما نیومده بود.گفتم خب اینجوری که نمیشه.اگه صداش نکنم که زشته حالا هم که من از گرسنگی تلف میشم.در اتاقش بسته بود.اروم در زدم و در رو باز کردم.خواب بود اونم چه خوابی!!اروم صداش کردم:

_نیما....نیما....پاشو دیگه.!صبحونه حاضره.

همون جور که داشت خمیازه میکشید گفت:

_سلام....دستت درد نکنه.الان میام!

_خواهش میکنم!زود باش.

بلند شدم رفتم تو اشپزخونه و مشغول خوردن شدم.بعد از 10 دقیقه تازه نیما اومد با یه حوله رو سرش!صندلی کشید عقب و نشست روبروم.

_راستی سارا دیشب خوب خوابیدی؟

_بد نبود.ولی خب یکم سخته دیگه.

_اره خب.تازه اولشه.نترس جا میوفتی.بعد از اینکه صبحونه خوردیم برو حاضر شو که بریم دانشکده.یه موقع میبینی زمان ثبت نام تموم میشه ها!

_باشه.من کاری ندارم.

_محیط جالبی داره.ولی یه کم باید مواظب خودن باشی.از همه لحاظ.

_میدونم.

_اونجا همه جور ادم هستش.یه چیزی تو مایه های دانشگاه های ایرانه فقط کمی ازاد تر!!

_بنده هم از پشت کوه تشریف نیووردم که این چیزی رو ندونم!

یهو زد زیر خنده و نگام کرد.بعدش هم دیگه حرفی نزد.منم که صبحونم تموم شده بود پاشدم برم حاضر بشم.حالا مونده بودم که چی بپوشم!یکی از مانتو هام سبز خیلی خوش رنگ بود اونو برداشتم و یه روسریه تقریبا همو رنگش رو هم برداشتم.بهم میومد!لباسامو پوشیدم رفتم بیرون .نیما هم حاضر بود و منتظر من وایستاده بود تا منم بیام!قبلش زنگ زده بود به یه تاکسی تلفنی.با هم رفتیم پایین تاکسی دم در وایستاده بود.بازم از اون خیابونای خوشگل رد شدیم!داشتم به این فکر میکردم که اگه نیما بره من چی کار باید بکنم؟به خودم امیدوار بودم که بتونم خیلی زود این خیابونا رو یاد بگیرم.حالا اینا هیچی زبان که دیگه هیچی بلد نبود!باید میرفتم کلاس.خدا بدادم برسه با این همه کار.حدود یه ربع بعد رسیدیم جلوی ساختمان دانشکده!یه چیزی شبیه دانشگاه تهران خودمون بود!به همون بزرگی.نیما بهم اشاره کرد که پیاده بشیم.پول رو به راننده داد و با هم رفتیم تو ساختمون.نیما گفت:

_مدارکت رو اماده کن که دیگه تو  دفتر مشکل نداشته باشی.در ضمن اگر هم خواستی صحبتی بکنی انگلیسی بگو!

_چشم.اخه به نظره تو من جز زبان فارسی و زبون انگلیسی زبون دیگه ای هم بلدم که داری این حرف رو میزنی؟!مسلما فارسی هم حرف نمیزنم.

_بالاخره ادمی زاده یهو قاطی میکنی فارسی انگلیسی رو با هم میگی.اخه یه دفعه دوستم داشت یه متن انگلیسی رو بلند میخوند به عدد 100 که رسید به جای اینکه بگه وان هاندرد گفت صد!

همون جور که نیما داشت حرف میزد متوجه نگاه های تعجب انگیز دیگران رو خودم شدم.شاید به خاطر مانتو و روسری که داشتم!وارده سالن شیکی شدیم نیما رفت طرف یه اتاق و چند تا ضربه زد به در و در رو باز کرد.به منم اشاره کرد که برم تو.یه اقای تقریبا سن داری پشت یه میز نشسته بود که با دیدن نیما از جاش بلند شد و اومد طرفمون وشروع کرد به روبوسی کردن با نیما!!دهنم از تعجب دیگه باز مونده بود.من نمیدونم این هرجا میره با هم اشناء!اون اقا اومد طرفم و دستش رو گرفت جلوم.منم خیلی محترمانه یه قدم رفتم عقب.از اون طرف نیما خندش گرفته بود.شروع کرد به معرفی کردن من به انگلیسی که منم بفهمم:

_ایشون سارا محمدی هستن.دانشجوی رشته کامپیوتر که از ایران تشریف اوردن.باهاتون که در مورده ایشون صحبت کرده بودم.

_بله.یادمه.خب خانو محمدی از اشنایی با شما خوش وقتم.امیدوارم که موفق باشی.

من:_ممنون.

نیما:_ایشون هم اقای گیلبر هستن.مدیر دانشگاه هستن.

_خب نیما جان مدارک خانم محمدی رو به من بده تا من بقیه ی کار ها رو بکنم.و شما خانم محمدی لطف کنید این چند برگه رو که بهتون میدوم رو کامل مطالعه کنید و به شوالاتش جواب بدید.

_چشم.فقط یه سوال .مشکلی نداره من به انگلیسی جواب بدم؟

_نه ایرادی نداره.بفرمایید اینجا بشینید.

نیما هم کنار من نشست.اروم بهش گفتم:

_میشه یه سوال بپرسم؟چرا شما هر جا میری یه اشنا داری؟!

_همه جا نه.حالا بعدا بهت میگم که این اقای گیلبر چرا اینجوری با من صحبت میکنه.

همون موقع اقای گیلبر چند تا برگه با یه خودکار گذاشت رو میز.نیما هم مدارک منو برداشت و رفت کنار میز اقای گیلبر وایستاد.4 تا برگه بود که باید به همشون جواب میدادم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:56  توسط فرانک  | 

فصل هفدهم

بالاخره رفتیم!رابین در رو باز کرد و منو مثل این ندید بدیدا نگام میکرد که نیما چپ چپ نگاش کرد.رز هم اومد جلو و شروع کرد به احوال پرسی!حالا خوبه همین چند ساعت پیش بالا بودا!خلاصه ما رو راهنمایی کردن طرف پذیرایی.رز رفت تو اشپز خونه و رابین هم اومد تو پذیرایی نشست و شروع کرد با نیما صحبت کردن.اصلا حوصله شنیدن حرف هاشون رو نداشتم.یه جاهاییش رو که نمی فهمیدم یه جاهاییش هم کلا حواسم نبود!نمیدونم چقدر وقت گذشته بود که دیدم رز جلوم خم شده و داره قهوه تعارف میکنه.مثل این منگا بهش نگاه میکردم!بعدش که به خودم اومدم کلی خجالت کشیدم!نیما و رابین همنوز هم مشغول حرف زدن بودن.دسته هر چی خانومه رو از پشت بسته بودن!رز نشست پیشم و شروع کرد :

_خب سارا از ایران چه خبر؟

_سلامتی خبره خاصی نیست.

_یادمه چند وقت پیشا میگفتن تو ایران جنگ شده!هنوز هم ادامه داره؟

یهو فهوه پرید تو گلوم!گفتم:

_عزیزم مثل اینکه تو ما رو با عراق اشتباه گرفتی.بعدشم اینکه اطلاعاتت از ایران دیگه فاسد شده!

_ای وای!راست میگیا.من همیشه ایران و عراقو اشتباه میگرم!

با خودم گفتم چه وجه تشابهی!دباره گفت:

_راستی سارا دانشگاه های اونجا چه جوریه؟

_به نظره من خیلی خوبه.

_پس چرا دیگه اومدی اینجا؟!

در این قسمت واقعا سخن اینکه "حرف حساب جواب نداره"متناسبه.گفتم:

_واقعیتش اینه که تو ایران اطلاعات خیلی زیاده ولی امکانلت نیستش.تو خارج امکانات خیلی زیده ولی اطلاعات محدوده!والا خودمم نمیدونم چرا اومدم.

_اینجور که تو میگی که خیلی خوبه.ولی همیشه همه چی تو یه جا نیستش.راستی رشته تو چیه؟

_کامپیوتر.

_اتفاقا رشته رابین هم کامپیوتر هستش.شاید هم کلاسی باشید!

انگار یه چیزی تو سرم ترکید.مار از پونه بدش میاد دره خونش هم بوته بوته سبز میشه!میخواستم بگم خدا اون روز رو نیاره ولی هیچی نگفتم.رابین گفت:

_خب سارا خانم.میشه ما هم تو بحثتون شرکت کنیم؟

_بحثه خاصی نیستش.موضوع دانشگاهه.

_میشه یکم از ایران تعریف کنید؟!

یه نگاهی به نیما کردم دیدم که اونم داره با تعجب نگام میکنه.تعجبم داره.پسره یه کاره داره می پرسه میشه از ایران یکم تعریف کنید؟گفتم:

_والا خبره خاصی نیست..همه جا امنو امانه!

همون موقعه رز بلند شد که بره تو اشپزخونه تا غذا رو بکشه.منم از خدا خواسته پا شدم!ادم کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا که خدا لطف کرد و فوری به من داد!حالا یه جوری باید رز رو ساکت میکردیم!

_سارا میشه کم از اداب و رسوم ایرانیا بگی؟!

_در چه مورد؟

_مثلا این که چه جشن هایی میگیرین؟

_جشن که زیاد داریم.ولی موقع خودش هر اقلییتی هم که تو ایران هستش برای خودش جشن مخصوص خودش رو میگیره.مثلا ما مسلمون ها جشن عید قربان داریم.عید نوروز داریم.کلی جشنه که الان دقیق یادم نیست.

_اون عید اولیه چی بود گفتی؟!عید...گربان!

یکی نیست بگه مگه مجبوری یه چیزی رو که بلد نیستی رو تلفظ کنی؟

_عزیزم گربان نه...قربان...این عید ماله کسایی که میرن مکه و حاجی میشن!

_یعنی چی حاجی میشن؟!

_هیچی ولش کن .من الان بگم تو نمیفهمی!

_پس بگو عید نوروز چیه؟

_شبیه همون سال نو میلادی شماست.تقریبا میشه گفت کریسمس.

_اهان باید جالب باشه.شاید ساله دیگه با رابین اومدیم ایران.

همچین میگه ساله دیگه میایم ایران انگار داره میره خونه خالش همین کوچه بقلی!

_سارا جان بریم دیگه.شام حاضره.

سر میز شام رابین روبروی من نشسته بود و نیما هم کنارم!بدجور این پسره نگام میکرد.گفتم الان بالا میارم.در گوش نیما گفتم:

_میشه من برم تو هال غذامو بخورم؟

با تعجب گفت:_برای چی؟!

_ببین من اعصابن میریزه بهم وقتی میبینم این پسره داره اینجوری نگام میکنه.یا بهش بگو خودشو جمع کنه یا من میرم اونور!

_من کهنمیتونم به صاحب خونه بگم چی کار کن چیکار نکن که!اگه میخوای برو اونجا بشین منم الان میام.

یه نفس راحت کشیدم .ظرف غذام رو برداشتم و رفتم توی هال....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:54  توسط فرانک  | 

فصل شانزدهم

 نمیدونم چقدر وقت بود که خواب بودم.با صدای نیماکه میگفت"سارا جان!سارا خانوم!پاشو وقت ناهاره"روی تخت نشستم گفتم:

نمیدونم چقدر وقت بود که خواب بودم.با صدای نیماکه میگفت"سارا جان!سارا خانوم!پاشو وقت ناهاره"روی تخت نشستم گفتم:

_سلام.ببخشید!خیلی خسته بودم.

_عیب نداره.درست میشه!حالا پاشوو ناهار گرفتم یخ میکنه.

_خیلی تو زحمت افتادی ها!

دو پرس جوجه گرفته بود.خجالت میکشیدم روبروش بشینم و غذا بخورم.خودش هم فهمید چون گفتش"راحت باش!چرا غذاتو نمی خوری؟"با هر جون کندنی بود چند تا لقمه قورت دادم.بعد از ناهار نیما نشست جلوی تلوزیون منم رفتم تا وسایلم رو جابه جا کنم.چند تا قاب عکسی رو که اورده بودم رو روی میز تحریر که توی اتاق بود گذاشتم.لباسام رو هم توی کمد دیواری گذاشتم.فقط خدا میدونه من چقدر چیزی از تو این چمدون ها در اوردم.با خودم گفتم"فکر کنم تا یه ماه احتیاج به خرید ندارم"سبزی ها و مربا ها رو برداشتم که برم بذارم تو یخچال.دیدم که نیما جلوی تلوزیون رو کاناپه خوابش برده.راستش دلم براش سوخت!رفتم براش یه ملافه اوردم کشیدم روش و تلوزیون رو هم خاموش کردم.خودم میدونستم که چقدر دوستش دارم ولی بازم خودمو گول میزدم .همیشه خاصیت ادما همینه که گاهی اوقات میخوان از واقعیت فرار کنن.ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که زنگ خونه رو زدن.همزمان با ائن نیما هم بیدار شد!رفت در رو باز کرد و شروع کرد با یکی صحبت کردن و منم هیچی از حرفاشون نهمیدم.بعد از چند لحظه رز اومد تو.نیما بهش گفت که انگلیسی صحبت کنه تا منم بفهمم!اومد طرفم و دستش رو دراز کرد:

_سلام.من رز هستم و اشنایی با شما خوشحالم.

_سلام.منم سارا هستم!همچنین.

_راستش اومدم بالا که بگم رابین گفته برای شام حتما بیاید پایین.

نیما:_ممنون.از طرف من از رابین تشکر کن.حالا ببینم سارا چی میگه.

با تعجب به نیما نگاه کردم.رز گفت:

_سارا تو دوسن نداری برای شام بیای پایین؟

_اتفاقا چرا!خیلی دوست دارم با شما بیشتر اشنا بشم.

حالا نوبت نیما بود که با تعجب و چپ چپ نگام کنه!منم خودم رو زدم به کوچه علی چپ که یعنی نمی دونم!ولی دلیلش رو واقعا نمیدونستم چی بود که دوست نداشت من با این خواهر و برادر اشنا بشم.بالاخره قرار شد که برای شام بریم پایین.رفتم توی اشپز خونه تا ظرف های ظهر رو بشورم.اصلا حواسم به دور و برم نبود.سنگینی نگاهی رو رو خودم احساس کردم.برگشتم پشت سرم نگاه کردم که دیدم نیما همیچین دستشو زده زیره چونش داره نگام میکنه که انگار داره یه فیلم خیلی جذابه جدید رو نگاه میکنه!وقتی دید که برگشتم طرفش یهو به خودش اومد و گفت:

_چیزه....ببخشید....یه لیوان اب...می خواستم!

با خودم گفتم"اقا جون دروغ که حناق نیست!خب نگو"منم گفتم:

_خب اب توی یخچال هست.میتونی بخوری!

از اشپزخونه رفتم بیرون تا حاضر بشم.در کمد رو باز کردم و یه کت شلوار ابی روشن از توش برداشتم.روسری ابی تیره رو هم از تو چمدونم برداشتم.یه مقدار ارایش هم کردم و بعد از نیم ساعت از در اتاقم رفتم بیرون.ولی دیدم نیما باز جلوی تلوزیون ولو شده!تا این صحنه رو دیدم وا رفتم.وقتی دبد که از اتاق اومدم بیرون گفت:

_چیه؟خیلی عجله داری زود تر بری پایین که انقدر زود حاضر شدی؟!

منم به خاطره اینکه لج اونو در بیارم گفتم:

_اره.ایرادی داره؟!دیدی که رز گفت زود بیاین پایین!

_شایدم میخوای زود تر یکی دیگه رو ببینی؟مثلا رابین!

منم که دیگه اعصابم خورد شده بود گفتم:

_این چه طرز حرف زدنه؟هی هیچی نمیگم دباره داری ادامه میدی.من با رابین چی کار دارم؟.در ضمن فکر نکنم ایرادی هم داشته باشه.

_خب من فکر کردم تو به خاطر دیدن رابین این همه بی تابی!!

_شما از بس فکرت منحرفه!حالا اگه فکر کردنتون تموم شد تشریف ببرید حاضرشید.البته اگه نمیخوای بیای نیا!من خودم الان تنهایی میرم پایین.!

دیگه هیچی نگفت.فقط چپ چپ نگام کرد و رفت که از صد تا بدو بیراه بد تر بود.رفتم روی مبل نشستم تا نیما بیاد بیرون.حالا هی لفتش میداد.بالاخره بعد از نیم ساعت اقا اومدن بیرون.یه شلوار جین با یه تی شرت زرشکی که روش یه چیزی نوشته بود.

_بریم؟

_بفرمایید.....

 

پ.ن:از همهی کسایی که این داستان رو دنبال میکنن معذرت میخوام.خودم میدونم که خیلی دیر به دیر اپ میکنم.امسال درسای من خیلی سنگین شده.البته اینو بگم که همه این مطلبو به خودشون نگیرن. من منظورم یه نفر دیگست که خودش میدونه!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:26  توسط فرانک  | 

فصل پانزدهم

 

بعد از چند لحظه مجله رو گذاشت رو پاش.برگشت طرفم گفت:_خب؟

_در چه مورد صحبت کنیم؟!      

_فرقی نداره.مثلا این که تو تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

از موضوعی که پیشنهاد کرده بود خیلی تعجب کرده بودم.با خودم گفت"من نمیدونم این پسره ی دیوونه چرا همش امروز از عش عاشقی حرف میزنه؟احتمالا قاطی کرده!"

_اره خب!مگه میشه ادم کسی رو دوست نداشته باشه؟

_نه منظورم اینه که تا حالا عاشق کسی شدی؟!

_خب این بحثش کلا جداست!ولی نه تا حالا پیش نیومده!

_واقعا؟مگه میشه؟

میخواستم بگم" اره چرا نمیشه؟مگه همه مثل تو خلن؟!"

_اره واقعا!چرا نمیشه؟همه چی امکان پذیره!

_احساس جالبیه .گاهی اوقات خیلی خوشحالت میکنه ولی گاهی اوقات دلت میخواد زار بزنی!

تو دلم گفتم"تو هم از بس بیکاری!این همه کار."اون موقع این حرفا رو میزدم چون واقعا معنی عشق ودوست داشتن رو نمیدونستم.ولی بعدا این حس رو درک کردم که چه جوریه.

_یعنی میشه؟

_اره.به قول خودت همه چی امکان پذیره!ولی تو نمیتونی درکش کنی.چون تا حالا این احساس رو تجربه نکردی.

_مثلا شما تجربه کردی؟

_ای بابا!این همه حرف زدم اخرش میگی لیلی زن بود یا مرد؟!قبل از اینکه حضرت اشرف بخوابن بهت چی گفتم؟!

تازه یادم لفتاد که گفته بود یکی از بچه ها رو دوست داره.دوباره حالم گرفته شد.ولی دلیلش رو نمیدونستم!

_یادم اومد.خب؟

_خب همین دیگه.احساس میکنم یه چیزی فراتر از عشقه.

_پس یه راست باید بری تیمارستان!این جور که تو از این احساس حرف میزنی یه چیز بالاتر از تیمارستان احتیاج داره!

_تو هم حالا هی مسخره کن.یه موقع کم نیاریا؟!

_حتما!خب بقیش؟!

_خودش نمیدونه که چقدر دوستش دارم.هر کاری هم میکنم نمیتونم بهش بفهمونم.

_خب این که کاری نداره.برو بهش رک و راست بگو!

_نه بابا!!!باز تو غیب گو شدی؟اینو که خودمم میدونم .ولی راستش نمیتونم بهش بگم.یعنی خجالت میکشم!!

تو دلم از خنده یهو منفجر شدم!که قابل کنترل نبود و یکمش به بیرون سرایت کرد!

_اوهو!کی میره این همه راهو؟!

_ولش کن بابا تو همش داری منو مسخره میکنی!

_نه بابا این حرفا چیه؟ولی باشه هرجور راحتی!

_تا 2ساعت دیگه میرسیم.میشه حدودا 6صبح.اگر که میخوای امروز رو استاحت کنیم بعدش به کارای دیگه برسیم.خوبه؟

_باشه موافقم.

دیگه چیزی نگفت.منم حوصله نداشتم که باهاش حرف5 بزنم.اونم حدود 1 ساعتی خوابید.منم همین جور عین این خل و چل ها داشتم بیرونو نگاه میکردم!بازم صدای نصفه وا رفته ی ! خانومی که از بلند گو خارج شد باعث شد حواسم رو بهش جمع کنم.ولی دریغ از فهمیدن یک کلمه!نیما ترجه کرد که "تا چند لحظه ی دیگر وارد فرودگاه...کلن میشویم"دوباره اون استرس و ترس لعنتی افتاد تو جونم!ای مرده شوره هر چی درسه ببرن.یکی نیست اخه بگه بچه جون مجبوری بری جایی که الف و ب رو تشخیص نمیدی؟!من نمیدونم اینا زبونشون رو از کجا درست کردن.هر چی دم دستشون بوده کردن تو قواعدشون!فرودگاه خیلی بزرگی داشت که اگر تنها بودم قطعا سکته میکردم!مثل ادمای بیسواد تابلوها رو نگاه میکردم و نمیفهمیدم که چی نوشته!یه موقعه هایی هم نیما یه چیزایی ترجمه میکرد!خیابونا فوق العاده تمیز بود.مردم تند تند از کنار هم رد میشدن.لباس ها با رنگ ها و مدل های متنوع برای من جالب بود.نیما  گفت:

_از فردا با هم گردش تو شهر رو شروع میکنیم.

_ممنون.

تو قطار بیشتر مردم معمولا یا در حال چرت زدن بودن یا در حال خوندن چیزی ویا در حال صحبت کردن.منم فقط بیرون رو نگاه میکردم.البته بیشتر فکر میکردم تا نگاه.به همه چی فکر میکردم الا یه موضوع درست و حسابی!بعد از حدود یک ساعت و نیم رسیدم دو خونشون.ولی اصلا مسافتش یادم نیست که چه قدر بود و چه اتفاقاتی افتاد!یه خونه بود شبیه اپارتمان .ولی 2 طبقه بیشتر نبود.ظاهرش که خیلی شیک بود.البته خب این یه چیزه کاملا طبیعیه.چون اونجا اکسر خونه ها این جوری هستن.نیما زنگ طبقه ی اول رو زد.به گفته ی خودش کلیدش دست همسایشون بود.بد بختا رو کله ی سحر بیدار کرده بود.بعد از چند دقیقه یه پسری در حدود 22 یا 23ساله دره خونه رو باز کرد.توی ذهنم یه پسری رو تصور کرده بودم که بور بود با چشم های ابی!ولی کاملا برعکس ای بود.به خاطر همین از دیدنش جا خوردم.اونم همین عکس العمل رو داشت.یه جوری نگام میکرد.نمیتونستم نوع نگاه کردنش رو تشخیص بدم.رابین اومد جلو و با نیما دست داد و بغلش کرد.اومد  طرفه من با هام دست داد ولی یکم نزدیک اومد تا بغلم کنه که مثل جن دیده ها رفتم عقب و ناخداگاه گفتم:

_هی اقا چی کار داری میکنی؟!

اونم چپ چپ نگام کرد.نیما هم که از همون اول داشت چپ چپ نگام میکرد.تا وضعو اینجوری دید اشاره کرد که بریم تو!دم در طبقه اول یه دختر که بهش میخورد تقریبا هم سن و سال من باشه با چهره ی خواب الود وایستاده بود!اومد جلو و با نیما دست داد.من که هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم به خارطره همین هیچ عکس العمل خاصی نشون ندادم.با کمک رابین و نیما وسایل رو بردیم بالا.از خستگی دیگه رو به موت بودم.خونه طرز جالب چیده شده بود.مبلمان سرمه ای با فرش های کرم قهوه ای.هارمونی جالبی داشت.نیما یکی از اتاق ها رو به من نشون داد و گفت:

_اینجا اتاقه تو هستش.اینجا قبلا اتاق من بوده.ولی حالا تو میتونی اینجا باشی!

_خب اگه میخوای من میرم تو اون یکی اتاق.فرقی نداره.

_حالا شما وسایلت رو بچین!

یعنی به طور خیلی مودبانه گفت"حرف نزن همین جا بمون"بعد خودش هم از اتاق رفت بیرون.اصلا حسش نبود که بخوام وسایلم رو بچینم.به خاطره همین رفتم خوابیدم.انقدر خسته بودم سرم به بالش نرسیده خوابم برد.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:46  توسط فرانک  | 

فصل چهاردهم

 باید تو صف دور و دراز کنترل پاسپورت می ایستادیم.نیما که دید گریه ام بند نمیاد گفت:

_بابا تو که نمیخوای بری سفر اخرت.زود برمیگردی!

_ولی کی خدا میدونه.

_عید نوروز.حالا هم بهتره اون اشکاتو پاک کنی!

_اخه اونجا تنهام!هیچکس پیشم نیست.

_دست شما درد نکنه دیگه!پس بنده نقش دسته بیل رو اجرا میکنم؟!

خندم گرفته بود:_خواهش میکنم این حرفا چیه؟بالاخره که شما اونجا دائم نمی مونید.

_حالا که حدود یک ماه اونجا هستم.تا بعدش خدا بزرگه!میشه یه خواهش کنم ازت؟!

_بله.بفرمایید!

_میشه انقدر با من رسمی صحبت نکنی؟اخه من معذبم!همش احساس میکنم خیلی ازت بزرگترم!

_اون که مسلمه!شما از من بزرگترید.

_ولی نه دیگه جای بابا بزرگت!

_چشم سعی میکنم.

همین جور که داشتیم با هم صحبت میکردیم نوبت ما شد تا پاسپورت ها رو بدیم.توش یه مهر زدن و ماهم رفتیم.چمدون ها رو تحویل دادیم جز یه ساک دستیم و کیفم.رفتیم تو سالن ترانزیت نشستیم.از پشت شیشه ها هواپیما و یه اتوبوس معلوم بود.با دیدن هواپیما دوباره برگشتم سره خونه ی اول!دوباره استرسم برگشت.نا خداگاه گفتم:

_نیما!اونجا زندگی سخته؟!

خودش هم تعجب کرده بود:_نه.ولی خب یکم طول میکشه تا باهاشون جور بشی.

_همه جا همین جوره!

_تو باید سعی کنی اونجا بری کلاس زبان وگرنه نمیتونی اونجا کاره زیادی انجام بدی.راستی خونه ی من تو مونیخه.از کلن تا مونیخ رو میشه با یه مترو رفت.

همون موقع صدای شل و وارفته ی خانومی اعلام کرد تا برای سوار شدن اتوبوس ها بریم.اتوبوس تقریبا پر بود.مسافت تقریبا کوتاه بود.انقدر کارها با سرغت انجام شد که اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت.وقتی به خودم اومدم که صدایی گفت"مسافرین محترم هم اکنون از خاک ایران خارج شدیم"برگشتم طرف نیما دیدم که همچین داره نگام میکنه که انگار تا حالا ادم ندیده!دستم رو چند بار جلوی صورتش تکون دادم بلکه به خودش بیاد که موفق هم شدم!انگار که میخواست حرف بزنه ولی نمیدونست چه جوری شروع کنه.اخرش هم گفت:

_سارا تو نظرت درمورده بچه ها چیه؟!

با تعجب گفتم:

_بچه های خوبی هستن.چطور؟!

_اخه میدونی...راستش اینه که ...من...من...

_تو چی؟!خب بگو

_من از یکی از بچه ها خوشم میاد .یعنی دوستش دارم!

احساس کردم کل هواپیما دور سرم چرخید.باورش برام سخت بود که یکی رو دوست داشته باشه!سعی کردم لحن عادی داشته باشم:

_من میشناسمش؟

_شاید اره شایدم نه!

_کمکی از دسته من برمیاد؟

_اگر بشناسیش اره!میخوام باهاش صحبت کنم !میخوام همه چیز رو بهش بگم.البته اگه بذاره!

_خب اسمشو بگین!با ما هم کلاسیه؟تو چه ترمیه؟

_اسمش رو بعدا بهت میگم.ولی اینو بدون هم ترم شماست و تو کلاس شما هم هستش!

_جالبه!حداقل اول اسمش رو بگو!

_اگه بگم که اسمش لو میره.به موقعش خودم بهت میگم!راستی درمورده هماسیمون گفتم؟!

_تو هم خوب بدی حرفو عوض کنیا!

_حالا گفتم یا نه؟!

_نه نگفتی!

_خونه ی من دو طبقه ی تک واحدیه.طبقه اول یه  خواهر و برادرن.اسمشون رزا و رابینه.رابین خیلی پسره خیلی خوبیه.خیلی هم شبیه ایرانیاست!حالا بذلز برسیم بهت نشون میدم!رزا هم دختره خوبیه.اونا برای تحصیل اومدن المان ولی پدر مادرشون تو ایتالیا هستن!

_خب پس دیگه من تنها نیستم.

از وقتی گفته بود که یکی رو دوست داره حالم یه جوری شده بود.اصلا حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم!به خاطره همین سعی کردم بخوابم.وقتی که بیدار شدم دیدم که نیما داره مجله ای رو که گذاشته بودن میخوند.برگشت طرفم گفت:

_ساعت خواب خانوم.

_ممنون!چی داری میخونی؟!

_یه مجله ی مزخرف رو دارم میخونم!

_خی نخون مگه مجبوری؟

_پس چی کار کنم؟تو که ماشاالله از وقتی سوار هواپیما شدیم خوابیدی!

_خیلی خسته بودم ببخشید.

_حالا که بیدار شدی بیا یکم با هم صحبت کنیم.ولی یه چند لحظه صبر کن این داستانی رو نیمه ولش کردم بخونم!جای حساسشه.الان تموم میشه!

_باشه......
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:18  توسط فرانک  | 

فصل سیزدهم

بعد از چند دقیقه اومد وشروع کرد:

_راستش اینه که سارا خانوم شما از زیبایی خاصی برخوردار هستید.از همون اول که وارده مجلس شدم توجهم به شما جلب شد.از برخردی هم که با من داشتید خیلی خوشم اومد.این همه خدمتتون مقدمه چینی کردم که بگم اگر اجازه میدید با خانواده مزاحمتون بشم!

_شما این همه حرف زدید که اخرش اینو بگید؟

_بله!

_بله رو که من باید بگم که نمیگم.

بعدش هم رفتم."ای مرده شوره این رفتاره منو ببرن .من نمیدونم این دیگه کیه همه از اخلاق من بدشون میاد اونوقت این دیوونه داره میگه من از رفتار شما خوشم اومده.میخوام صد سال از رفتار من خوشت نیاد.کلا تخته نداره.من نمیدونم چی چی بهش گفتم که خوشش اومده.حالا خوبه بهش محبت نکردم وگرنه چی میشد.اب نمیدید وگرنه شنا گر خوبی بود.شیرجه ها میزد دیدنی!پسره نه منو میشناسه نه چیزی !همین ازدواجایی که با عشق و عاشقی شروع میشه سر یه سال دادگاه خوانوادن!دیگه خدا به داد این ازدواجا برسه دیگه احتمالا به پاتختی هم نمیرسه."همین جور که داشتم با خودم حرف میزدم محکم خوردم به یه چیزی.حتی یه ذره پرت شدم عقب!سرم رو گرفتم بالا دیدم که نیماست!گفت:

_اگه میشه چند لحظه بیا کارت دارم.

منم عین این مسخ شده ها دنبالش رفتم.دقیقا رفت همون جایی که داشتم با فربد حرف میزدم.گفت:

_میشه یه سوال ازت بپرسم؟

_بفرمایید.

_اگر امکان داره بگو که فربد بهت چی گفت که انقدر عصبانی هستی؟

منم که هنوز اتیشم تند بود دق و دلیم رو سر نیما خالی کردم:

_پسره ی احمق داره به من میگه از رفتارتون خوشم اومده.اخه پسره ی احمق کجای اخلاق من خوبه؟حالا خوبه از همون اول پاچتو همش گرفتما!دیگه این کجاش خوبه؟حالا این هیچی.میگه اگه اجازه بدم میخواد بیاد خواستگاری!همینم مونده.اگر تو تو دنیا همین یه پسر مونده باشه به خدا حتی نمیذارم بیاد خواستگاری!چه برسه به بقیه ی مراسم...

_خیلی خب.حالا که اتفاقی نیوفتاده.اتفاقا اخلاقت هم خیلی خوبه!

_ای بابا شما هم که شدید عین فربد!

_خدا اون روز رو نیاره!فعلا بیا بریم اونور زشته.

یه کم ارومتر شده بودم.همیشه همین طور بود.وقتی عصبانی میشدم باید سر یه چیزی خالی میکردم.گاهی اوقات با دیئار حرف میزدم!اخرشب با همه خداحافظی کردم.نیما بهم لبخندی زد و گفت:_فردا شب میبینمت!

منم لبخندر زدم و رفت.یه احساس خوبی داشتم.تقریبا میشه گفت که خوشحال بودم.وقتی همه رفتم با خونه ای عین میدون جنگ روبرو شدیم که جمع کردنش با با حضرت خضر بود.قرار شد که فردا دباره سمیه خانوم بیاد تا خونه رو جکع کنه.روز بعدش مامانم چند تا چمدون وسط اتاق پهن کرده بود و هرچی که دم دستش بود میذاشت توش و گریه میکرد!منم چند تا قاب عکس هم برداشتم.با چند تا از کتابام.بستن در چمدون ها دیدنی بود.نزدیک بود بترکه!تازه یه ساک دستی هم داشت.پرواز ساعت 2نصفه شب بود.ساعت 12 باید میرفتیم فرودگاه.از همه خواسته بودیم که نیان فرودگاه.فقط همراه نیما مامانش و خواهرش اومده بودن.ساعت یه ربع به 12 بود که رسیدیم فرودگاه.اونا زود تر از ما رسیده بودن.دلهرم بیشتر شده بود.یه جورایی میترسیدم.ولی سعی میکردم چیزی بروز ندم.تا شماره پرواز رو اعلام کردن گریه ی خانوم ها شروع شد.منم که داغ دلم تازه شده بود همین جور داشتم تو بغل مامانم گریه میکردم که نیما گفت:

_سارا خانوم اگر میشه یه کم زود تر.دیر میشه ها.!

بعدش هم رفتیم تو....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:20  توسط فرانک  | 

فصل دوازدهم

فقط منو . مونا.سپیده .سهیل و شاهین بودیم که قبول کردیم سوال ها رو حل کنیم.من نمیدونم این سوال ها رو از کجا اورده بود.حلش کاره کاره حضرت فیل بود!10 دقیقه هم بیشتر وقت نداشتیم.هر کاریش میکردم حل نمیشد.تا جایی که میتونستم حل کردم ولی جواب اخر در نمیومد!همون جوری نصفه بهش دادم.حداقل بهتر از باختن بود.همه منتظر نتیجه بودن.مونا حرفی نزد که درست حل کرده یا نه ولی خب معلوم که چه گلی کاشته!بالاخره اعلام کرد:

_خب این طور که معلومه بازنده نداریم.ولی سه نفر هستن که عین هم تا یه جاهایی حل کردن.به خاطر همین میخوام که این سه نفر با هم برقصن!و اما اون سه نفر....مونا...شاهین...سپیده!

همه هورا کشیدن و دست زدن.یه نفس راحت کشیدم ولی مونای بیچاره....عین مرده ها شده بود.با زور فرستادمش که بره!اما یه سوال بود که جوابش رو نمیدونستم!نیما گفته بود که باید با اون برقصه ولی الان....جای تعجب داشت!بیچاره مونا عین لبو قرمز شده بود و منم بهش میخندیدم اونم حرص میخورد!حالا مگه اهنگه تموم میشد انگار کش اومده بود.خلاصه همه نشستن سر جاشون.مونا در گوشم گفت:_ای مرده شور منو ببرن که تو این بازیه بی صاحاب مونده شرکت کردم.

معلوم بود که بد جور داره حرص میخوره.خندیدم گفت:

_زهر مار!.این خنده ی چه موقعیه؟حالا نوبت منم میشه بهت بخندم.

_اخه وقتی حرص میخوری قیافت با نمک میشه!

نیما در گوش سهیل یه چیزی گفت که سهیل بلند زد زیر خنده.همه ی سر ها برگشت طرفش:

_ببخشید.

دوباره همه شروع کردن به حرف زدن.شمیم گفت:

_با مشاعره موافقید؟

همه موافقت کردن.ادامه داد:

_هر کی باخت باید برای برنده غذاش رو بکشه!خوبه؟

مونا هم دید که مجازات زیاد سخت نیست قبول کرد.همین جور که داشتیم به ترتیب شعر میگفتیم افتاد به یکی که اون طرف نشسته بود!و همچنین غریبه!همه به طرفش برگشتن چون کسی اونو نمیشناخت!سهیل بلند شد و گفت:

_ایشون فربد راد هستن.یکی از دوستان بنده!یادم رفت معرفیش کنم.فربد اومده بود منو برسونه که به اصرار عمو فرهاد(بابام) اومد تو.

بعد از معرفیه فربد همه برگشتن سر بازی.چهره ی جالبی داشت.موهای قهوه ای سوخته!چشمای عسلی و پوست گندمی.هماهنگی جالبی داشت!این دفعه من برنده شدم.و اما بازنده....فربد بود!مونا با ارنجش زد به پهلوم و منو متوجه نیما کرد!با اخم نگام میکرد!دلیل این قیلفه گرفتنش چی بود خدا میدونه!مونا گفت:
_ببین سارا خانوم.حالا هی بگو این پسره از من خوشش نیومده!پس برای عمه ی من اخم کرده؟

_تو چرا انقدر جوش میزنی..شاید براش اتفاقی افتاده باشه!

_نه بابا...باز تو چشم بسته غیب گفتی؟

_حالا ولش کن.به من و تو چه؟!

_ولی غلط نکم به تو مربوط میشه.اخه همچین خبیثانه نگات میکنه انگار که...

صدای مامان که برای شام صدامون میکرد نذاشت مونا حرفشو تموم کنه!فربد اومد طرفم و گفت:

_خب سارا خانوم من براتون غذا میکشم!

_بله خب ادما باید به قول هایی که دادن عمل کنن دیگه!

بعد از چند دقیقه با دو تا ظرف شام برگشت.یکیش رو داد به من و منم تشکر کردم.با کمال پرویی گفت:

_سارا خانوم میشه کنارتون بنشینم و همراه شما شام بخورم؟

منم که گاهی اوقات میرنم رو کانال پرویی گفتم:

_نه!قراره دوستم بیاد!

_خب منم همبن جا میشینم!

_شما چرا انقدر اصرار دارید؟

_همین جوری!قصد خاصی ندارم.

_پس بفرمایید شامتون میل کنید تا یخ نکرده!

_اگر میشه بعد از شام چند لحظه وقتتون رو بدید به من!

_حالا شما بفرمایید تا بعد خدا بزرگه...

یعنی به طور خیلی مودبانه گفتم گم شو دیگه!از اونجا بلند شدم و رفتم اون طرف."پسره ی پررو.همه رو برق میگیره ما رو چراغ موشی!اون از فامیلمون اینم از دوستش!خدا شانس بده."فکر کنم این حرفا رو زیر لب گفتم. چون مونا گفت:

_چی داری با خودت میگی؟

_هیچی پسره ی دیوونه به من میگه من با هاتون شام رو بروخورم(این یه تیکه رو ادای خودش رو دراوردم!)بعدش هم پرو پرو میگه میشه بعد از شام چند لحظه وقتتون رو به من بدید؟نه نمیشه!مگه وقت من الکیه که بدمش به تو پسره ی تیمارستانی!

مونا همون جور که داشت میخندید گفت:_خیلی خب بابا اینقدر حرص نخور!به جاش شام بخور که بتونی با این پسره حرف بزنی!

فکرم حسابی مشغول این شده بود که چی میخواد بهم بگه!به خاطر همین اصلا نفهمیدم که چی دارم میخورم.مونا گفت:

_سارا این بدبخت چشمو چالش چپ شد بسکه هی بهت اشاره کرد!!!پاشو برو دیگه!

تازه متوجه فربد شدم که روبروی من نشسته بود.بلند شدم رفتم یه گوشه که خارج از دید بود و منتظر فربد بودم تا بیاد.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:20  توسط فرانک  |